فهله و عمله

در سری مقالات آنادیل‌دن درلمه‌لر قصد داشتم، لفظ فهله را نیز بیاورم. اما چون دیگر آن سری مقالات متوقف شده، مناسب دیدم کلمه مزبور را، از آن حیث که واجد ویژگی‌های استثنایی و خاص است، به همراه چند واژه دیگر در یادداشتی مختصر توضیح دهم.

***

تحلیل فهله، که در ترکیِ معاصر آذربایجان به معنای "کارگر ساده و عمله" به کار می‌رود، چندان دشوار به نظر نمی‌رسد؛ زیرا فَعله نیز در فارسی نیز به معنای"عمله، کارگر ساختمانی" رواجی دارد، گرچه عمله، بیش از آن رایج است. معنای مفرد برای فعله در فارسی، در فرهنگ معین و لغت‌نامه دهخدا هم قید شده است. می‌دانیم که فعله در واقع جمع فاعل(در عربی: کارگر) است. در فرم ترکی دو تحول به چشم می‌خورد؛ اولاً فهله نه در معنای جمع بلکه در معنای مفرد آمده و ثانیاً در آن تبدیل هـ<ع به چشم می‌خورد، تبدیلی که در فارسی وجود ندارد. ابتدا توضیح مختصری درباره نکته اخیر بنویسم تا از نکته اول با تفصیل بیشتری صحبت کنم.

اساساً تلفظ صامت‌های عربی همزه و عین در فارسی و ترکی برای عامه مردم آسان نبوده است؛ گرچه علما و فضلاء تلفظی قریب به تلفظ اعراب داشتند. اما بالاخص در ترکی حذف عین و همزه و یا تبدیل آنها به مصوتی قریب‌المخرج امری شایع بوده است. توجه کنید که در همه الفاظ عربی که با ع شروع می‌شوند، ع در تلفظ فارسی و ترکی حذف شده است. در وسط کلمه، گاهی حذف ع موجب سکته در کلمه می‌شود. در ترکی گاهی جای سکته را صامت هـ/h پر می‌کند و در موارد دیگر حذف ع موجب طویل‌تر شدن مصوت‌های کناری می‌شود. به عنوان مثالی دیگر نعناع، اگرچه در فارسی کتابی و نزد طیف باسواد گاهی با هر دو عین تلفظ می‌شود، ولی در زبان شفاهی و روزمره، گاهی حتی عین اول هم حذف شده و فتحه قدری کشیده‌تر تلفظ می‌شود. املای آن هم، بالاخص در میان سبزی‌فروشان و نسل جدیدتر، اخیراً به صورت نعنا یا نعناء دیده می‌شود. در ترکی کلمه به صورت نانه(nane) تلفظ می‌شود و همین املا هم، املای صحیح آن به نظر می‌رسد. لذا توضیح تبدیل فعله به فهله دشوار نیست.

***

در خصوص استعمال لفظ جمع در معنای مفرد، باید گفت که این اتفاق در داد و ستدهای زبانی مکرراً رخ می‌دهد. در واقع زمانی که متکلمین یک زبان از کاتگوری کلمه در زبان مبدا آگاه نیستند، ممکن است آن را در معنایی به کار ببرند که در قیاس با گرامر زبان مبدأ، غیرصحیح و غیرمتعارف باشد. برای مثال "مَطرح" در زبان عربی اسم مکان محسوب می‌شود(=محل انداختن یا گذاشتن)، ولی در فارسی بیشتر در معنای اسم مفعول(=چیز/مطلب به میان انداخته شده) به کار می‌رود. همین طور لفظ محسوب، که در جمله فوق هم آمد، به نظر برخی علمای نکته‌سنج، چون اسم مفعول بوده، استعمال آن با افعالی مانند "می‌شود"، اشتباه است و بهتر آن که گفته و نوشته شود: "محسوب است". از این نکته‌سنجی‌های ریز که بگذریم، نکاتی که از نظر زبانشناسان چندان محل اعتنا نیستند، به یکی دو نکتۀ مختصر اشاره می‌کنم و بحث را به تبدیل اسامی جمع به مفرد محدود خواهم کرد. لفظ ایشان در فارسی، همانند آنان/آنها، ضمیر سوم شخص جمع غایب است و گاه در مقام احترام و تفخیم و در گفتگو از اکابر و اعاظم غایب نیز به کار می‌رود. ولی همین لفظ در میان قرقیز‌ها، به لقبی شایع برای عرفا و متصوفه مبدل شده و جمع هم بسته می‌شود. همین طور الفاظ مولانا و مولوی، که در اصل عربی مرکب از مولا به اضافه ضمیر متصل متکلم وحده و معالغیر بوده در خطاب به صوفیه و علمای شاخص بر زبان جاری می‌شد(=آقای من، سرورم). بعدها هر دو به صورت لقب درآمدند و امروزه مولوی، در میان اهل سنت شبه قاره، پاکستان و اهل سنت بلوچ ایران به صورت لقب معمول شده و معنای اولیه خود را از دست داده است.

***

غیر از فعله، چند لفظ مشابه هم در فارسی و ترکی به یاد دارم که در عین داشتن فرم جمع، معنای مفرد دارند:

1. طلبه: در اصل "طالب [علم]، دانشجو، دانش‌آموز" بوده ولی قرن‌هاست که در معنای مفرد به کار می‌رود و در ترکی استانبولی(talebe) و فارسی به محصلین علوم دینی و حوزوی اطلاق می‌شود. ولی در جمهوری آذربایجان (tələbə) به معنای دانشجوی مراکز آکادمیک مدرن نیز مستعمل است. در اواخر عصر عثمانی، طلبه به دانشجوی دانشگاه هم اطلاق می‌شد و انجمن دانشجویان ترک در اروپا، طلبه جمعیتی خوانده می‌شد. اسم گروه طالبان نیز جمع فارسی و پشتون همین طالب است. طلبه در فارسی عامیانه معنای "مشتاق و خواهان" هم دارد: اگه طلبه باشی برات پیداش می‌کنم.

2. عَمَله: جمع عامل(=کارگر در عربی معاصر و کلاسیک) در فارسی به کارگران ساختمانی و ساده اطلاق شده و در ترکیه (amele) هم همین معانی را دارد. جمع دیگر کلمه یعنی عوامل، در فارسی معانی دیگری کسب کرده است.

3. مسلمان: قبلاً با تفصیل بیشتر از آن بحث کرده‌ام. جمع مُسلم + ان فارسی است. ولی در فارسی و ترکی (Müsülman/Müselman) به معنای مفرد به کار رفته و در زبان‌های دیگر هم راه یافته است.

4. تجار(tüccar): در ترکی استانبولی در کنار تاجر(tacir) و بیش از آن به معنای "بازرگان" رواج دارد.

5. یزدان: در فارسی در معنای مفرد و مترادف ایزد و خدا به کار رفته است. ولی در اصل جمع یزته(yazata)(>ایزد) است. یزدان در دهه‌های اخیر به عنوان اسم پسرانه نیز مرسوم شده بود که گویا ممنوع شده است.

6. غریبان(gariban) جمع فارسی از غریب عربی بوده و در ترکی استانبولی بیش از معنای جمع در معنای مفرد "غریب، بدبخت، بینوا" رواج دارد.

7. زنن(zenen): "زنان، طایفه نسوان، قادین". بیشتر در لسان مردان مسن یا میانسال به بالا مشاهده می‌شود و نمونه‌ای از "قباحت ذکر اسم زنان و جنس مؤنث" در جوامع سنتی و قدیمی است؛ همانند لفظ نسوان، که در عصر قاجاری و چند دهه بعد به کار می‌رفت، این لفظ هم با رشد آگاهی اجتماعی و بالاخص زنان و دختران رو به فراموشی است. تعبیر زنان اهلی(zenan ehli) "زن، قادین" در قارص ترکیه هم ضبط شده است. عاشیقی چنین سروده است:

زنن'ین پیسی

اؤولاد ناقصی

نامرد کؤرپوسو

یامان‌دیر یامان.

الفاظ جمع عربی دیگری هم در فارسی و ترکی وجود دارد که رابطه‌شان با مفردشان گسسته یا کمرنگ شده است. به چند نمونه اکتفا می‌شود:

1. علما در فارسی و ترکی(Ulema) به معنای عالمان دینی مستعمل است و البته در فارسی گاهی به دانشمندان علوم جدید هم اطلاق می‌گردد. کلمه با املای فوق در اغلب زبان‌های اروپایی هم در اشاره به جمع علمای دینی مسلمان رواج دارد.

2. خدمه: در فارسی در اشاره به پرسنل و کادر هدایت کشتی و هواپیما و به عنوان معادل کرو(crew) رواج دارد. معنای مفرد کلمه، تفاوت قابل ملاحظه‌ای با جمع آن دارد. جمع دیگر خادم، خُدّام، مضمون و مدلول دیگری دارد و بیشتر به خادمان عتبات و اماکن متبرکه اطلاق می‌شود.

3. کَفَره(kefere): در فارسی معاصر، شاید به استثنای لسان علمایی غلیظ، رواجی ندارد. ولی در ترکیه استانبولی، در لسان عوام نیز به کفار/غیرمسلمانان و بالاخص در اشاره به اروپاییان رواج دارد. طیف روشنفکری نیز آن را در معنایی طنزآمیز به کار می‌برد. مفرد لفظ یعنی کافر در این موقعیت‌ها کاربردی ندارد.

دو تکمله

1. در فرهنگ جغرافیای نظامی و به نقل از آن در لغت‌نامه دهخدا از روستایی به نام فهله در اردبیل (بر اساس تقسیمات کشوری آن زمان: بخش گرمی از شهرستان اردبیل) وجود دارد. اما نتوانستم دهی با این اسم را در منابع موجود پیدا کنم.

2. اسم طایفه فعله‌گری، که در کرمانشاه و اسدآباد سکونت دارند، به احتمال زیاد با لفظ فعله ارتباطی ندارد. جدای از اقوال بی‌مدرک و بی‌مسند که از نامگذاری طایفه کرد زبان مزبور، به دلیل شرکتشان در جنگ صفوی عثمانی و یا حتی مبارزه با مغولان گفته شده و از حد قصه‌های پریان فراتر نمی‌رود، تحلیل‌های دیگری هم در زباله‌دانی اینترنت دیده می‌شود؛ تحلیلِ فیله(=فیل/پیل) + کُر(=پسر به کردی) و مجموعاً "پسر فیل پیکر و تنومند"، چندان منطقی به نظر نمی‌رسد به خصوص که مستند و منبع تاریخی مؤید آن هم وجود ندارد. در واقع فعله‌گری، نمونه‌ای تیپیک از نرمالیزاسیون کلمات ناآشنا برای فارسی‌زبان بوده است. زیرا تلفظ محلی ظاهراً فعله‌کُری است. هیچ بعید نیست که جزء اول این اسم با لفظ فلا(ح) رایج در کردی (بالاخص کرمانجی) مرتبط باشد. فلاح لفظی سریانی به معنای کشاورز (قیاس کنید با فلّاح در عربی) بوده و اصطلاحی است که خوانین کرد به عنوان اسم به رعایا (و به واقع بردگان) سریانی زبان خود در جنوب ترکیه و شمال عراق اطلاق می‌کردند. در این صورت ممکن است این طایفه نسب آسوری/سریانی داشته باشد، امری که با توجه به اختلاط قومی در آن صفحات بعید به نظر نمی‌رسد.

سولوق

در فرهنگ فارسی معین، سولوق " خورجینی که سابق در سفر همراه می‌برده‌اند" معنی شده و در لغت‌نامه دهخدا نیز همان معنا اقتباس شده و دو شاهد هم برای آن از جهانگشای جوینی ذکر شده است. مرحوم معین لفظ را ترکی-مغولی دانسته است که حاکی از بی‌اطلاعی وی از ترکی و مغولی است. کلمه را در فرهنگ سخن نیافتم.

در منابع ترکی، غیر از معاجم ترکی معاصر، یعنی دوران کلاسیک، از دو سولوق یاد شده است؛ در دیوان لغات الترک محمود کاشغری، سولوق(Suwluq) "عمامه/دستار، دستمال و نظایر آن" و جملۀ "ار سولوق سارلاندی" (=مرد عمامه به سر خود پیچید) هم به عنوان شاهد ذکر شده است.

معنای دیگر سولوق، که در بسیاری از لهجات معاصر و متون دوره میانی ترکی (چاغاتای و عثمانی ..) شواهد بسیاری دارد، "قسمتی از دهنۀ اسب که در دهان حیوان قرار می‌گیرد"، بوده است. ارتباط این دو لفظ با سو (su[w]) "آب" در ترکی قدیم و جدید چندان شفاف نبوده است و لذا نویسندگان فرهنگ اتیمولوژیک زبان‌های آلتاییک برای آنها منشا آلتاییک پیشنهاد داده‌اند و نوشته‌اند که ممکن است این کلمات از ریشه‌هایی با معانی "پیچیدن، بافتن، بستن" مشتق شده باشند.

***

در ترکی معاصر و لهجات محلی معانی سولوق(suluq) بسیار متعدد، ولی مرتبط با هم است؛ 1. ظرف آبی که دانش آموزان با خود به مدرسه می‌برند؛ 2. ظرف آب در قفس پرندگان؛ 3. ظرف آب ماکیان و آبشخور حیوانات خانگی؛ 4. محل شستشو در خانه، حمام داخل خانه (در خانه‌های قدیمی و روستایی)؛ 5. آب انبار؛ 6. محل ریختن آب در آشپزخانه و توسُّعاً آشپزخانه؛ 7. شیر آب؛ 8. صراحی و تُنگ آب؛ 9. محل پرگِل و لای و لجن؛ 10. حوله (در لهجه چوروم)؛ 11. سرنگ (در لهجه چانقیری)؛ 12. تاول‌های روی سر که نوعی مرض کچلی محسوب می‌شوند. معنای اخیر یعنی تاول، در آذربایجان حسب اطلاع، اصلی‌ترین معناست و معنای محل "پرآب و احیاناً دارای گِل و لجن" هم معانی فرعی‌ترند. تا جایی که اطلاع دارم، سولوق عمدتاً به تاول‌های ناشی از سوختگی یا امراض اطلاق می‌شود و در خصوص تاول‌های ناشی از کار و فعالیت شدید، از اصطلاح قابار استفاده می‌شود. در این معنا، در فارسی کلاسیک اصطلاح آبله هم شایع بوده که در فارسی معاصر به بیماری معروف (عربی: جُدَری، ترکی: چیچک) تخصیص یافته و البته نسبت مرض مزبور با تاول هم معلوم است. اتیمولوژی تاول چندان شفاف نیست اما شباهت معنایی و سمانتیک آبله و سولوق هم آشکار است. ارتباط معانی متنوع فوق با یکدیگر و با کلمه سو واضح است.

مرحوم گرهارد دورفر در اثر عظیمش، عناصر ترکی و مغولی در فارسی جدید (جلد ۳ ، صفحات 304-5) هر دو معنا را در دو مدخل جداگانه آورده و نشان داده که در اصل سولوق به "ظرف آب (محتملاً مشک)" اطلاق می‌شده است و حوض را نیز سولوق نامیده‌اند. لذا تعبیر خورجین که مرحوم معین از متن فهمیده است، چندان دقیق نیست. معنای "حلقه زیر دهنه اسب" یا "قسمتی از لگام که در دهان اسب قرار می‌گیرد"، نیز ممکن است در اصل کاربرد آن را در آب دادن به اسب نشان دهد و لذا شاید احتیاجی به فرض منشا آلتاییک برای آنها نباشد.

با توجه به نکات فوق، معنای مد نظر کاشغری اندکی دور از اینها به نظر می‌رسد، اما با توجه به کاربرد عمامه و دستمال ممکن، بویژه در خشک کردن عرق یا آب، ممکن است اشتقاق آن الفاظ هم با سو(=آب)، قابل توجیه باشد، نکته‌ای که در معنای فرعی حوله نیز، توجیه کنندۀ اشتقاق خواهد بود.

***

در ماجرای محاصره و تسخیر قلعه دمدم در عصر شاه عباس، یعنی محل حکومت امرای محلی کرد در میان باراندوزچای و دره قاسملو در جنوب دریاچه ارومیه، اسم سه قلعه اصلی بوزلوق/بوزلق، سولوق/سولق و قارلق/قارلیق ذکر شده است. اولی احتمالاً بر یخچال(به معنای سنتی نه مدرن) در داخل قلعه دلالت داشته و دومی محتملاً با حوض یا استخر آبی که آب شرب اهالی قلعه را تامین می‌کرده، مرتبط بوده و سومی به مخزن برفی می‌شده، که به سبب کوهستانی بودن محل و وفور برف، می‌توانسته برای مصارف فصول گرم سال انبار شده باشد. این نامگذاری جالب بوده و باید توسط اهالی ترکی‌زبان صورت گرفته باشد. زیرا سه لفظ مزبور، آن قدر شهرت و شیوع نداشتند تا (همانند قشلاق یا خان) لفظی شایع و بی‌ارتباط با قومیت تلقی شوند و در نامگذاری اماکن توسط اقوام دیگر هم مورد استفاده قرار گیرند. در عین، در الفاظ مزبور، کاربرد جالب توجه و شایع پسوند -lXQ را در ساخت اسامی اماکن مشاهده می‌کنیم.