بحثی در چند اسم جغرافیایی مبهم: ماما

در بحثی که از تحلیل اسامی جغرافیایی مرکب از دیل/دول منتشر کردم، اشاره‌ای به نام ممه‌دیل/ممدل داشتم. در همان زمان هم قصد داشتم با تفصیل بیشتری از اسامی مرکب با جزء اول این اسم بحث کنم. مطالبی در آن اوقات قلمی کرده بودم؛ اخیراً در مرور یادداشت‌هایم بدانها برخوردم و در اینجا با اضافات و تغییرات مختصر، هر چند نیم خام، منتشر می‌کنم.

نخست اسامی موجود را مرور کنیم:

1. ممقان یا ماماغان: شهری از توابع آذرشهر. تفاسیری مثل مام (=مادر)+ قاآن یا ممه + قان(قانلی ممه) از مقوله اتیمولوژی عامیانه است. این اسم ممکن است مشتقی از پسوند ـگان(=مِلکِ ..) باشد. آیا تحلیل ماما + قاآن هم قابل تصور است؟ یعنی ماما لقبی باشد جهت تعظیم و تفخیم برای اسم قاآن و مجموعاً اسم شخص خاصی بوده باشد؟

2. ممه‌کند: قریه‌ای از توابع دهستان آجرلوی میاندوآب. معنا و ماهیتِ عنصر دوم معلوم است. ممه‌کند دیگری در سراب وجود دارد.

3. مامالو: قریهیی از توابع شاهین دژ/ سایین قلعه. همچنین دهخدا از روستایی با نام مامالو در اطراف تهران یاد می‌کند. در اینجا هم عنصر دوم معلوم است. اسم روستای سابق و شهرک فعلی مامازن/ مامازند در اطراف تهران هم مشابه به نظر می‌رسد.

4. ممه‌شیر: دهی از توابع سراجوی مراغه. جزء دوم ممکن است پسوندی مغولی بوده باشد و کل اسم از جنس و لون دیگری باشد.

5. ممان/مامان: روستایی از توابع میانه که در دهه‎های اخیر به خاطر برنجش شهرت یافته است. آیا با این مجموعه اسامی مرتبط است؟

6. ممه‌دل/ممه‌دیل: ذکرش گذشت. غیر از تحلیل محتمل ماما+دیل(محل محصور/دشت ماما). احتمالاً تحلیل آن با اسم ممه هم (که محتملاً معنای مجازی «محل مرتفع» داشته) نیز منتفی نیست و از این حیث، قابل قیاس با منچستر خواهد بود. اغلب محققین، جزء اول اسم منچستر(Manchester)، بندر معروف بریتانیا، را *mamm (=تپه، تپۀ گرد و دارای شکل پستان) می‌دانند. جزء دوم در اسامی جغرافیایی زیادی در بریتانیا مشاهده می‌شود (مانند چسترفیلد و چستربیتی و..) و در اصل دخیل از لاتین است. بحث مستوفا از جزئیات موجب اطالۀ کلام است. مختصر آن که castrum لاتین به دو شکل قدیمی ceaster (>چستر) و شکل جدیدتر castle (مثلا در اسم نیوکاسل/New Castle) وارد زبان انگلیسی شده و همین لفظ لاتین منشأ «قصر» عربی نیز محسوب می‌شود.

***

ممه/ماما چه معنایی دارد؟ اصطلاح ممه(meme) برای «پستان» در بسیاری از زبان‌های ترکی وجود دارد و در فارسی معاصر هم به عنوان اصطلاحی عامیانه و کودکانه موجود است. بعید به نظر می‌رسد که این اسامی را بتوان با آن معانی تحلیل کرد. گر چه شاید نمونۀ اسم منچستر در برخی موارد کمک کننده باشد. ماما به معنای «مادر و قابله» هم در متون فارسی و هم در بسیاری از زبان‌ها سابقه طولانی دارد؛ نظیر مامان که رایج در ایران که از فرانسه(Maman) دخیل شده است. اما این معنا هم چندان قانع کننده به نظر نمی‌رسد. از مطاوی برخی کتب تاریخی برمی‌آید که «ماما» لقب محترمانه‎یی هم بوده است کمابیش در حد خاتون و خانم. حافظ حسین کربلایی در کتاب روضات الجنان و در ذکر عرفای محلی آذربایجان، از عارفه‌یی به نام ماما عصمت اَسبُستی یاد می‌کند که دوبیتی و عبارت منقول از وی، مورد توجه علاقه‌مندان مبحث زبان قدیم آذربایجان بوده است. جالب آن است که در همان کتاب، نامی از یکی از مریدان و عارفه‌های معاصر ماما عصمت، اچی بیگی ذکر می‌شود. این اسم کاملاً ترکی است. استطراداً اشاره کنم که به احتمال قوی، ابیات و عبارات منسوب به ماما عصمت، همانند دوبیتی‌های منسوب به شیخ صفی‌الدین اردبیلی، متعلق به اشخاص دیگری بوده و احتمالاً بر زبان وی به طریق نقل، جاری شده است؛ و یا حتی بعدها نقل آنها به وی منسوب شده است. زیرا هنوز هم معنای عبارات منقول از وی کاملاً واضح نیست و به احتمال قوی کربلایی حسین هم معنای واقعی‌اش را نمی‌دانسته است.

ماما در لهجات آناتولی، اسم کلی غذای بچگانه یا غذای حیوانات خانگی است؛ علاوه بر این، به خاله و آدم کوتاه‌قد هم اطلاق شده است. در زبان گرجی هم، ماما به معنای «عزیز، بابا» است. این احتمال منتفی نیست که بعضی از این اسامی با این معانی مرتبط باشند. اما به نظر می‌رسد که قوی‌ترین احتمال، همان لقب ماما باشد و ممه واریانتی از آن محسوب شود. بویژه که در کتابت اسامی ترکی قدیم، گاه الف با فتحه بیان می‌شده است.

***

به نظر می‌رسد برای تأیید معنای خاتون/خانم در اَعلام جغرافیایی مذکور، بتوان شواهد زیر را مطرح ساخت. اما قبل از آن اشاره کنم که لقب «خانم» در گذشته، به اندازه امروز معمول نبوده و کمابیش همانند «خاتون» به زنان طبقات بالا یا صاحب شأن مذهبی و عرفانی اختصاص داشت. جدّۀ مرحومه‌ام نقل می‌کرد که در قدیم می‌گفتند «لقبِ خانم فقط زیبندۀ حضرت زهراست و اطلاق این لقب به افراد دیگر، آنها را هم‌شأن حضرت فاطمه (س) قرار می‌دهد و لذا جایز نیست». باری دو قرینه زیر می‌تواند دلالت داشته باشد بر این امر که ماما/ممه معادل خاتون/خانم بوده و این لقب همان است که در اعلام و اسامی جغرافیایی مشاهده می‌شود.

قرینۀ اول لقب مورد اشارۀ اچی بیگی است که عارفۀ معاصر و مرید ماما عصمت بوده و در بالا به او اشاره شد. دو قسمت نام وی فرم اچی(eçi) که فرم ایچی(çié/içi) آن هم در متون ثبت شده، به معنای «زن مسنّ و مادربزرگ» در منابع قدیم ترکی و از جمله در دیوان لغات الترک مذکور است. همین اسم در سنگلاخ به شکل آچه(eçe) معنا شده است. ولی اچه(eçe) در دیوان لغات الترک به «خواهر بزرگتر، خواهرِ بزرگترِ زن یا شوهر» ترجمه شده است. در دیوان لغات الترک شکل ایچی هم به صورت «برادر بزرگتر، برادرِ بزرگترِ شوهر» شرح داده شده است. شباهت معنایی و فرم دو کلمه، باعث تبدّل‌ها و تغییرات معنایی شده است؛ برای مثال در منابع قبچاقی ایچی و اچچی(içi/ççié) به معنای «عمو» ضبط شده و در بعضی لهجات امروزی آناتولی، اچی(eçi) به معنای «برادر بزرگتر» است و معادل آبی/آقابی(ağabey/abi). کما این که در ترکی اوغوزی نیز چنین بوده است. در سنگلاخ چاپ روشن خیاوی، مدخلی به صورت «ایچا همشیره: گویند و به لغت مغولی صاحب و خداوند بود» آمده و بدیهی است که سهوی رخ داده است. همشیره فارسی بوده و جزئی از توضیح «ایچا»(içe/éçe) است و نه جزئی از ماده اصلی. یعنی ایچا همشیرۀ بزرگ است اما در مغولی اچه/اجه(ece)، دخیل از اگه/ایگه ترکی است و قبلاً در آن باب به تفصیل بحث شده است. احتمالاً اچی و اچه، هر دو، در اصل منشأ تقلیدی و منبعث از زبان کودکانه داشته‌اند نظیر دده/دادا و همانند بی‌بی آتی‌الذکر. می‌توان به اینها افزود الفاظ dad / daddy و Mom/ Mommy در انگلیسی و نظایر آنها در سایر زبانهای اروپایی و بالاخص مامان دخیل از فرانسه و رایج در ایران معاصر.

پرداختن به جزئیات این تحولات موجب اطناب است. به هر حال، در لقب اچی بیگی، اچی قاعدتاً بر «زن سالخورده و محترمه» دلالت داشته است. جزء دوم اسم هم نیاز به شرحی مختصر دارد؛ اسم و لقبِ بیگم/بیگوم نیز با ساختی مشابه خانم/خانوم(>خان) به همسران بیگ‌ها و سپس عموم زنان محترمه اطلاق شده است. میرزا مهدی خان ذیل «بیگیم» می‌نویسد: «خواتون(=خاتون) بزرگ را گویند...». وی ذیل «بیگه» چنین آورده است:«زنان محترمه را گویند و آن مخفّف بیگاج باشد و ندرعلی این واژه را به معنای زن نازاینده و و فاحشه نوشته». در چند مدخل قبل‌تر و در ذیل «بیگاج» با لحنی انتقادی نسبت به لغت‌نویسان می‌نویسد: «زن محترمه را گویند و آن را بیگه هم خوانند و مؤلف رومی به معنای دختر نوشته و نصیری متابعت کرده [است]». ظاهراً مراد میرزا مهدی خان آن است که بیگه را دختر تلقی کردن اشتباه است. اما فرم بیگی در اچی بیگی از کجاست؟ عجالتاً اطمینانی ندارم اما ممکن است در اصل حاصل ترکیب بیگه و ضمیر ملکی سوم شخص مفرد باشد. قبلاً هم به مناسبت دیگری اشاره کردم که این ساخت در زبان ترکی و خطابات استفاده قابل توجهی داشته است. به احتمال زیاد بیگی می‌تواند مخفَّف اورده ‌بیگی و نظایر آن بوده باشد. «اورده‌ بیگی» را میرزا مهدی خان «گیس سفید حرم را گویند» ترجمه کرده است. اورده/اوردا(orda) شکل مغولی اردوی ترکی است که از معانی آن قصر و حرمسرا بوده است. احتمالاً بیگی بعدها تحول معنایی یافته و اطلاق بگی(begi) در بعضی لهجات آناتولی به «بابا، عمو» بقایای آن تحول خواهد بود. تسرّی معنای قبیح به لفظ بیگه، که میرزا مهدی خان اشاره می‌کند، امری معمول در تحول الفاظ مرتبط با القاب زنانه است؛ کما اینکه در گذشته الفاظ خاتون و در حال حاضر واژۀ خانم هم در تداول‌های خاصی معنای نامطلوب می‌یابند.

برای تتمیم و تکمیل این بحث، اشاره به دو لقب مشابه یعنی خاتون و بی‌بی هم مفید خواهد بود. در خصوص خاتون و اشتقاق آن قبلاً بحثی تفصیلی شده است. صرفاً اشاره می‌کنم که برخلاف مشهور، احتمالاً خاتون ترکی و xw'twn سغدی منشأ واحدی ندارند زیرا که خاتون ترکی در منابع متأخرتر سغدی، به صورتی متفاوت از لفظ سغدی ضبط شده است. به هر حال رواج خاتون، چه در منابع سیاسی و ادبی و چه در متون دینی، به حدی است که ضرورتی برای نقل شواهد باقی نمی‌ماند وکثرت اسامی جغرافیایی مشتق از آن، وسعتِ قلمرو کلمه را نشان می‌دهد. در خصوص بی‌بی که در فارسی و ترکی رواج قابل ملاحظه‌ای داشته است، به نظر می‌رسد که در ابتدا همانند خاتون، بی‌بی هم لقب زنان محترمه بوده باشد. میرزا مهدی خان بی‌بی را به شکل «خواتون(=خاتون) بزرگ را گویند» معنا کرده است.. منشأ کلمه را به طور قطع و یقین نمی‌توان معین کرد و به احتمال زیاد، منشأ آن هم مانند بعضی الفاظ فوق‌الذکر، تقلیدی از زبان کودکانه بوده است. درآذربایجان، در قرون اخیره، بی‌بی به معنای «عمه» رواج داشته است.

بازگردیم به نکتۀ دوم مؤید دالّ بر این که ماما نیز لقبی چون خاتون بوده است؛ رواج برخی اسامی جغرافیایی متشکل از خاتون، بیگم و بی‌بی، احتمال آن را که ماما را هم بتوان مشابه آنها تلقی کرد، افزایش می‌دهد. در اینجا فقط به موارد برجسته و شاخص اشاره می‌شود:

  1. اسامی مرکب از نام خاتون
    1. خاتون آباد: روستایی از توابع دهستان ابرغان شهرستان سراب.
    2. خاتون آباد: روستایی از توابع اوچ تپه غربی در ترکمنچای میانه.
    3. خاتون آباد: روستایی از توابع پاکدشت در استان تهران.
    4. خاتون آباد: روستایی از توابع دهستان مهرانرود شهرستان بستان آباد.
    5. خاتون آباد: شهری از توابع شهر بابک در استان کرمان.

خاتون آبادها منحصر به این موارد نیستند و در سایر نقاط هم خاتون آبادهایی وجود دارد.

    1. آنا خاتون: دهی از توابع دهستان اسپیران در بخش مرکزی تبریز.
    2. خاتون گُنای: دهی از توابع دهستان چاراویماق در بخش مرکزی این شهرستان.
    3. خاتون جان: محله‌ای در ارومیه که ظاهراً در سابق روستایی مستقل بود.
    4. خاتون جان: منطقه‌ای در تووز جمهوری آذربایجان.
    5. خاتون کندی: روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان زنجان(تابع دهستان قلتوق).

به موارد فوق می‌توان بناها و مدارسی را هم افزود که نام خاتونیه دارند.

اسامی مرکب با نام بیگم:

  1. بیگم آقا: قریه‌یی از توابع سهرورد زنجان.
  2. بگم قلعه: قریه و دهستانی از توابع شهرستان نقده.

اسامی مرکب با بی‌بی:

از آنجا که بی‌بی لقب مشهوری بوده همانند خاتون، اسامی مرکب بسیاری با آن ساخته شده و بویژه در جنوب ایران دیده می‌شود. در اینجا امکان احصای همه اسامی جغرافیایی مرکب از بی‌بی وجود ندارد. صرفاً به آن اسامی که عنوان بی‌بی زبیده دارند، اشاره می‌کنم: از آن میان بی‌بی زبیدهها، بی‌بی زبیده واقعِ شهرری، شهرت زیادی دارد؛ یک امامزاده به نام بی‌بی زبیده در قرچک وجود دارد؛ بی‌بی زبیده دیگری در محله دیلمان تهران (خیابان فدائیان اسلام) موجود است؛ امامزاده بی‌بی زبیدۀ در نراق (که بنت الجواد خوانده می‌شود) هم شهرتی دارد؛ بی‌بی زبیده خاتون امامزاده در محله بازارچۀ سپه قزوین است؛ بی‌بی زبیده در دماوند (محلۀ گیلاوند) و بی‌بی زبیده‌ها یا بی‌بی‌های به نسبت زیاد دیگری هم در سراسر ایران مشاهده می‌شود.

تاملاتی در راهکارهای ترجمه و بیان یای نسبت در زبان ترکی

مراد از یای نسبت، پسوند یایی است که به انتهای اسم مکان/ شخص/ چیزی ملحق می‌شود و شخص/شیء منسوب به آنها را پدید می‌آورد؛ مانند تهرانی، حسینی، ماشینی، شیری (در عبارت دندان شیری) و نظایر آنها. به نظر می‌رسد که در ترجمه این‌ها و به صورت خاص دسته سوم این اسامی به زبان ترکی و یا ترجمۀ معادل‌های اروپایی آنها، دشواری‌هایی وجود دارد. در این مختصر می‌کوشم ابتدا انواع یاءها را در فارسی به ایجاز تفکیک کنم و اشاراتی به طُرق و تکنیک‌های ترجمه آنها بکنم و با طرح شیوه‌های موجود ترجمه‌های اسامی منسوب، به صورت خاص پیشنهادی را مطرح سازم که شاید بتواند حلّال قسمت مهمی از اشکالات باشد و در نهایت این پیشنهاد را به داوری اهل تحقیق و تدقیق بسپارم.

***

مؤلفان کتب دستور زبان فارسی، انواع مختلفی از پسوند ـی را مطرح و از هم تفکیک کرده‌اند که تعدادشان بر ۲۰ مورد بالغ شده است. به نظر می‌رسد که رقم واقعی کمتر باشد و بخش مهمی از آن یاءها، نه لغوی/لکسیکال که صرفی و تصریفی باشند.

  1. ـی به عنوان ضمیر و پسوند فعلی: در متون کهن و معاصر فارسی پسوند ـی، کاربردهای متعددی داشته است از جمله به عنوان ضمیر دوم شخص مفرد: مانند رفتی (=گئتدین)، یا به عنوان ضمیر مبین ماضی استمراری در متون قدیم: همه روز به صحرا شدی و آب آوردی(= گونده چؤله گئدیب، سو گتیرردی). این قبیل ضمایر و افعال از دایرۀ بحث ما خارج‌اند و لذا به تفکیک و تدقیق آنها نخواهیم پرداخت.
  2. یای وحدت: معادل یک/بیر همچون: گوسفندی از گوسفندان موسی (=موسیانین قویون‌لاریندان بیری)/ یکی از گوسفندان موسی.
  3. یای تنکیر: برای بیان شخص/ مکان/ چیزی نامعین و ناشناخته به کار می‌رود نظیر: کتابی برداشتم(=بیر کتاب گؤتوردوم). این نکته که آیا یای وحدت و یای تنکیر در اصل یکی‌اند یا نه، از قلمروی بحث ما خارج است ولی شباهت این دو در اغلب زبان‌ها، می‌تواند مبیِّن منشأ واحد آنها باشد.
  4. یای مفعولی: به نظر می‌رسد که این نوع یاء، به جزء دوم بعضی افعال دو قسمتی/مرکب فارسی ملحق می‌شود و معمولاً معنای مفعولی از آن مراد می‌شود مانند: تیر پرتابی (=آتیلان اوخ)، پول واریزی (تؤکولن /یاتیریلان پول) و... ظاهراً تعداد مشتقات این پسوند محدود است.
  5. یای مصدری: با الحاق ـی به صفات و اسامی، اسم معنا/مجرّد از آنها می‌سازد مانند: خوب> خوبی (=یاخشی‌لیق)، سفید> سفیدی(آغلیق) و.. در اسامی و صفات مختوم به ‌های غیرملفوظ، پسوند شکل ـگی به خود می‌گیرد نظیر: خسته >خستگی(=یورغونلوق)، نویسنده >نویسندگی(=یازارلیق). احتمالاً به خاطر خلطی که این پسوند با یای تنکیر و وحدت می‌یابد، الحاق آن به خیلی از اسامی، امروزه معنای روشنی نمی‌دهد، در حالی که در گذشته چنین نبوده است مثلاً: سگی (=ایتلیک/کؤپک‌لیک)، گرگی (=قوردلوق) که در منابع قدیم وجود داشته، رواج خود را از دست داده‌اند. در این قبیل موارد، پسوند عربی تبار ـیّت، تا حدودی این وظیفه را بر عهده گرفته است؛ حتی در کلمات فارسی مثل خریّت (ائششکلیک)، دوئیّت (=ایکی‌لیک، ایکی تیره‌لیک). حتی پیشنهاد شده که پسوند ـیّت به الفاظ اروپایی هم ملحق شود مانند: مُدرنیّت (موْدرنلیک). ترجمه این پسوند هم دشواری خاصی ندارد و پسوند چهار شکلی ـلوک/ـلیک/ ـلوق/ ـلیق به سهولت این نیاز را مرتفع می‌کند.
  6. یای رابطه: در تشکیل ترکیب‌های صفت و موصوف و مضاف و مضاف‌الیه، اگر عنصر اول به حرف صدادار ختم شود با الحاق کسرۀ نسبت، برای ممانعت از بروز سکته، یایی بین دو کلمه حائل می‌شود نظیر: خانه >خانه‌ی من، آقا> آقای مهربان، بو >بوی خوش و.. در خصوص مورد اخیر، برخی محققان یای انتهایی را موجود در اصل لفظ می‌دانند و احیاناً یای زاید می‌خوانند که مثلاً در کلماتی چون مو/موی، سو/سوی، رو/روی و نظایر آنها وجود دارد. اما این نوع یاء در ترکیبات ساخته شده از کلمات دخیل از زبان‌های دیگر هم دیده می‌شود مثلِ عمو>عموی من، شو> شوی تبلیغاتی، قو>قوی زیبا و..
  7. یای تعجب مانند چه برف زیبایی!، یای احترام مثل نور چشمی!، یای محبت و ابراز دلسوزی نظیر طفلی! ممکن است اصیل نبوده باشند و از پسوندهای فوق مشتق شده باشند و یا منشأ دیگری داشته باشند مثلاً یای احترام تحت تاثیر ضمیر ـی عربی(سیدی، مولای، امیری و..) پدید آمده و یا از الفاظی نظیر الهی فدوی اقتباس شده باشند؛ همین طور است احوال یای موسوم به یای تمنّا مانند کاشکی.
  8. یای نسبت: از آن به تفصیل بحث خواهیم کرد. اما قبل از ورود به آن بحث، به نظر می‌رسد که بتوان نوعی از یاء را که با یای نسبت یکسان تلقی می‌شود، از آن تفکیک کرد: «یای بیان جنس» مثل آهنی، چوبی، سنگی و.. این یاء همانند یای نسبت‌های آتی، در عربی هم وجود دارد. اما در فارسی شکل دیگری از آن هم رواج دارد نظیر: آهنین، چوبین، فولادین، مسین و.. واریانت‌های دیگر این پسوند به صورت ـینه، به نسبت، رواج کمتری دارند و گاه صفات مشتق با آن، به صورت اسم هم به کار می‌روند نظیر: سفالینه، چوبینه، رویینه و.. برای ترجمه این قبیل صفات در ترکی، دو راه وجود دارد: از آنجا که اسامی در ترکی به صورت صفت هم می‌توانند به کار گرفته شوند، صفت و موصوف ترکی همان فونکسیون و کارکرد ـی/ـین/ـینه را خواهد داشت نظیر: درِ آهنی/آهنین (=دمیر قاپی)، عصای چوبی/چوبین (آغاج چلیک/ عصا). روش دوم افزودن پسوند ـدن/ـدان به اسم ترکی است مانند کفش آهنی/آهنین (=دمیردن باشماق)، آدم برفی (=قاردان آدام) و..

به نظر می‌رسد که در خصوص انتساب به اشخاص/مکانها، دشواری خاصی در معادل‌یابی ترکی وجود نداشته باشد همۀ مکان‌ها اعم از شهرها، روستاها، ممالک، محلات و غیره که در فارسی با ـی ساخته می‌شوند، در ترکی با پسوند چهارشکلی ـلو/ـلی به خوبی کفایت می‌کند مانند تهرانی/تهرانلی، سیستانی/ سیستانلی، آمریکایی/آمریکالی/امیرکالی و..اما در انتساب به اشیاء و محصولات به نقاط و اماکن پسوند ـلو/ـلی به کار نمی‌آید و به جای آن از فرمولِ اضافۀ ملکی می‌توان استفاده کرد نظیر: شمشیر هندی/هیند قیلیجی، خربزۀ مشهدی/ مشهد قاوونو/قوْوونو و..

درباره انتساب به انسان‌ها هم داده‌های غنی از کاربرد پسوند ـلو/ـلی وجود دارد برای مثال در ایران، به موازات محمدی/محمدلو، حسنی/حسنلو، علوی/علیلو، احمدی/احمدلو و تقریباً همۀ اسامی رایج، نام خانوادگی ترکی منسوب هم مشاهده می‌شود. حتی بسیاری از اسامی طوایف و قبایل کرد و کرمانج هم این پسوند را دارند مانند: شادلو، زعفرانلو، بیچرانلو، ایزانلو و..

اما نوع دیگری از انتساب به نام شخص وجود دارد که از این مقوله نیست مانند اسامی متشکل از نام بنیانگذاران مکاتب فکری، دینی و مذهبی و...این قبایل اسامی منسوب، بیانگر ربطِ تئوری/ ایده/ تحلیل یا شیوۀ کار خاصی با آراء و اقدامات آن شخص‌اند مانند: روانکاوی فرویدی، تحلیل زبان هیدگری، نگاه ویتگنشتاینی به زبان. معتقدم که برای ترجمه این قبیل تعابیر از پسوند ترکی دیگری باید استفاده کرد: ـجه/ـجا. فرویدجا بیر آراشدیرما، مارکسجا بیر تحلیل، ویتگنشتاینجا بیر گؤروش/دَیَرلندیرمه و.. این نکته را شرح و بسطی لازم است که عجالتاً مجال آن نیست. در خصوص اسامی مذاهب و ادیان همچون مسیحی، احمدی (منسوب به فرقه احمدیه)، مالکی (منسوب به امام مالک)، حنبلی (منسوب به احمد بن حنبل) و..باید گفت که این قبیل اسامی اساساً منشأ عربی دارند و در آن زبان ـی علاوه بر منسوبیت معمول در فارسی بر تعلّق خاطر، ایمان و التزام و فاعلیت هم دلالت دارد. از آنجا که این اسامی، اغلب به صورت اسم خاص درآمده‌اند، نیازی به ترجمه آنها نیست. اما اسم مکتب‌شان را می‌توان با پسوند ـلیک/ـلوک/ـلوق/ ـلیق بیان کرد مانند: احمدیلیک، علویلیک، مالکی‌لیک و.. ولی وسوسه می‌شوم که به جای مسیحی‌لیک/ مسیحیت، مسیحچی‌لیک بگویم. این مورد محتاج تأمل بیشتری است.

حال نوبت به یای نسبت در بیان انتساب به اشیاء و مفاهیم می‌رسد مانند: ملّت> ملّی، دولت>دولتی، سیاست>سیاسی، منطق>منطقی و قس علی هذا. اما قبل از آن بحثی مختصر از موضوع غامض ربط و نسبت، تا حدّی که فهم مبحث حاضر کمک کند، لازم می‌آید.

رابطه و نسبت

برای منظور بحث‌مان، تحلیل اتیمولوژیک الفاظ مربوطه را مبدأ قرار می‌دهیم؛ ربط، رابطه، ارتباط و کلمات مرتبط از ریشه رَبَط(=بست/ باغلادی، ایلیشدیردی) مشتق شده و بر گره خوردگی و بند و بست شدن/باغلانماق دلالت دارند. از همین ریشه در عثمانی و ترکی جدید ربطیه(raptiye) به معنای پونز ساخته شده و رواج یافته است. نسبت، نسبی و تناسب و واژگان مرتبط هم از نَسَب (=پیوند خورد، متناسب شد/اویدو) مأخوذ شده و بر وجود ربط و ارتباط و پیوند دلالت دارد. لفظ نَسَب هم مبین ربط و پیوند فردی با نسل‌های گذشته اوست. سومین دسته مجموعه واژگان مرتبط با این حوزه، علاقه، عُلقه، تعلق و الفاظ همخانواده آنهاست. منشأ اینها، ثلاثی عَلِقَ (=آویزان شد، بسته شد، آسیلدی/آسلاندی) است. لفظ علاقه در فارسی، ترکی(alaka) و عربی بر رابطه و ارتباط دلالت داشته و معنای امروزی آن در فارسی مشتق از همان معانی است. در فارسی دو فعل پیوستن و بستن(>بستگی و همین طور وابستگی) با این حوزه مرتبط‌اند. پیوستن، محتملاً با پی (=ادامه، دنباله) ربط دارد؛ بستگی و پیوستگی دلالت بر عُلقه دارند؛ پیوند و پیوستن دلالت بر وصل شدن و وصال هم دارند همانند فعل قاووشماق ترکی و مشتقات آن. اما شایع‌ترین ریشه ترکی این حوزه فعل ایلمک(ilmek) به معنای «بستن و گره زدن» بوده که مشتقات آن فراوان است: ایلگی (=رابطه، عُلقه)، ایلیشگی (=مناسبت، ربط، رابطه)، ایلیشیک (=پیوستگی، پیوند، نقطه اتصال)، ایلگک(ilgek)(=گره به ویژه نوعی که به سهولت گشوده می‌شود)، ایلگچ(=حرف ربط، وسیله پیوند)، ایلیشیم (گیاه سِس که به صورت طفیلی به نباتات دیگر می‌چسبد و از شیرۀ آنها تغذیه می‌کند) و..فعل دیگر آسماق(=آویختن) و آسیلاماق(=آویزان شدن) است که صفت و قید آسیلی(=منوط، وابسته، آویخته) معنای ربطی قابل توجهی دارد. در زبان‌های اروپایی دو سه لفظ زیر رایج‌ترند: relation (=رابطه، ارتباط، نسبت) از ریشه لاتین relatus مشتق شده که خود حالت past participle فعلِ refererre (=برگرداندن، پس آوردن) است، فعلی که منشأ لفظ «رفرنس» نیز محسوب می‌شود. به هرحال لفظ لاتین مرکب از re- یعنی پیشوند تکرار و تجدید و latus (=آورده، حمل کرده) و مجموعاً به معنای «باز آوردن، برگرداندن» است. می‌دانیم که بازگشت/عطف/ قاییتماق هم بر پیوستگی و علقه (به ویژه در گذشته و ریشۀ مشترک) دلالت دارد؛ لفظ connection هم از لاتین connectere (=به هم پیوستن) مشتق شده که خود از پیشوند com- (دارای معانی مفاعله) و nectere (=بستن، گره زدن) ترکیب شده است. لفظ copula (=نسبت، رابطه در [علم] منطق) نیز در لاتین به معنای «گره خوردن، متصل شدن» بوده و احتمالاً از همان پیشوند مفاعله به اضافه ریشه *ap- (=گرفتن، رسیدن) مشتق شده است.

بعد از مرور مختصر اصلی‌ترین الفاظ این حوزه به نظر می‌رسد که واژگان ربط، نسبت، علقه و پیوستگی دلالت بر «گره خوردگی، اتصال، به هم رسیدن در جایی» دارند. می‌توان تصور کرد که حداقل دو پدیده/ شئی/شخص/ مکان و.. وجود دارد و اتصال مابین آنها، باعث پدید آمدن رابطۀ نسبت می‌شود. برای تقریب به ذهن تصور کنید که کودکی متولد می‌شود؛ با تولد او، رابطه فرزندی بین وی و پدر/مادرش، رابطۀ خواهری/برادری با برادران/خواهران احتمالی‌اش، نسبت برادرزادگی/خواهرزادگی بین کودک و برادران و خواهران والدینش پدید می‌آید. شبیه به وضع مذکور، زمانی است که سیاست پدید می‌آید؛ به تبع آن، مفاهیم نسبی چون فرهنگ سیاسی، قدرت سیاسی، اقتدار سیاسی، مشارکت سیاسی و.. به وجود می‌آید. بدیهی است که در فقدان آن نهاد یا کودک، نسبت‌ها و روابط مزبور هم وجود نخواهد داشت. بنابراین واژگانی چون سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و.. برای توصیف یک رابطه به کار می‌آیند و وجودشان مستقل نیست.

***

تصور می‌کنم برای بیان نسبت و رابطه مزبور در بالا به زبان ترکی می‌توان به روش‌های زیر متوسل شد:

  1. استفاده از مضاف و مضاف الیه یا ترکیب وصفی، بدون نیاز به ایجاد واژۀ جدید مانند: دندان شیری (=سوت دیشی)، مسیر دریایی (=دنیز یولو)، امتحان کتبی (یازیلی سیناق/امتحان)، ادبیات شفاهی (=سؤزلو ادبیات/ یازین)، مرگ مغزی (بئیین اؤلومو)، نان روغنی (یاغلی چؤرک)، دانه‌های روغنی (=یاغلی دَنلر) و قس علی هذا.
  2. در ترجمه آن دسته از اسامی دارای یای نسبت که بیانگر نام زبان‌اند، به صورت استاندارد از پسوند ـجه/ـجا استفاده می‌شود مانند: روسی/روسجا، عربی/عربجه، ژاپنی/ژاپونجا و..
  3. در ترجمۀ آن دسته از اسامی منسوب که معانی مشابهت دارند به تناسب و حسب مورد، از پسوندهای ـجه/ـجا یا ـسو/ـسی می‌توان استفاده کرد. حتی تصور می‌کنم که بتوان اسامی بسیاری از رنگ‌ها را بدین شکل بیان کرد نظیر: زیتونی(=زیتونسو/زیتینسی)، نقره‌ای(=گوموشسو(gümüşsü) یا گوموشجه)، قهوه‌ای (=قهوه‌سی/قهوه‌مسی، قهوه‌جه)؛ مثال‌های دیگر مانند رفتار انسانی(=انسانجا داورانیش)، نقشۀ شیطانی (=شیطانجا پلان/ نقشه/اویون)، خانه رؤیایی (=رؤیاجا/ رؤیامسی ائو. راستی معنای خانه رؤیایی دقیقاً چیست؟ خانه‌ای که در رؤیای خود تصور و تخیل می‌کنیم و آرزویش را داریم؟ یا خانه‌ای بسیار زیبا و رمانتیک مانند آنچه فقط در رؤیا می‌توان دید؟ برای این مقصود دوم از لفظ ترکی دوش(=رؤیا) هم می‌شود استفاده کرد: دوشسو(düşsü) ائو و..)
  4. راهکار چهارم، پیشنهادی و لذا به نوعی جدید است. اما توضیح خواهم داد که ابتکاری یا ابداعی نیست. مرادم استفاده از پسوند چهارشکلی ـلیک/ـلوک/ـلیق/ـلوق است؛ این پسوند هم مانند یای نسبت در فارسی و عربی کثیرالمعانی است و به نظر می‌رسد که یکی از وجوه معمول آن، ایجاد ساخت‌هایی است که کاربردهایی مشابه یای نسبت دارند. وقتی که برای نوشتن این مطلب یادداشت‌هایم را مرور می‌کردم، متوجه شدم که از حدود ۲۰ سال قبل این موضوع را در کنج ذهن داشته‌ام؛ صدها کلمه را با این پسوند ترکیب کرده و نتیجۀ کار را سنجیده‌ام. انصافاً برخی نتایج جالب توجه بوده و در مواردی هم رضایت‌بخش نبوده است. برای مثال واژۀ اؤلکه‌لیک(ölkelik)را در نظر بگیرید؛ اؤلکه‌لیک مسأله‌لر، دلالت بر مسائلی دارد که به همه کشور مرتبط می‌شود و یا همه کشور در آن دخیلاند؛ با قدری تأمل معنای ملّت‌لیک ایستک‌لر یعنی «خواست‌های ملی» فهمیده می‌شود؛ معنای بیلیم‌لیک نتیجه‌لر/سونوج‌لار نیز با مختصر تأملی معلوم می‌شود (=نتایج علمی). با همین ایده کلماتی چون دین‌لیک دوشونجه‌لر(=اندیشه‌های دینی)، قرآنلیق آراشدیرمالار (=پژوهش‌های قرآنی)، بؤلگه‌لیک ایش بیرلییی (=همکاری منطقه‌ای) و نظایر آنها حسب موقعیت و معنای مد نظر، ساختنی و قابل بررسی خواهد بود. غرض از این پیشنهاد، ترویج واژه‌سازی مکانیکی و بی‌رویه نیست. هدف صرفاً افزودن بر توانایی کلمه‌سازی و معادل‌سازی زبان و تنوع بخشیدن به امکانات آن است. حسب نمونه، فکر می‌کنم که در ترجمه «پروژه‌های دولتی» علاوه بر دؤولت پروژه‌لری می‌شود از دؤولت‌لیک پروژه‌لر هم استفاده کرد و از ظرافت‌های معنایی و نوانس‌های زبان استفاده کرد.

در طرح پیشنهاد فوق سه منبع الهام داشته‌ام:

  1. کاربرد این پسوند در ترکی قزاقی: تقریباً اغلب معادل‌های اروپایی یای نسبت مانند -ca(al) و -ian در قزاقی با پسوند فوق الذکر ترجمه می‌شود. البته واقفم که در قزاقی تحول پسوندها از ترکی قدیمی به قزاقی جدید، منطبق با تحول مزبور در ترکی غربی نبوده و برخی از وظایف ـلی/ـلو در قزاقی بر عهدۀ پسوند ـلیق/ـلیک(با واریانتهایی چون -dıq)است. با این حال اغلب فونکسیون‌های دو پسوند در قزاقی و ترکی غربی مشابهند. به هر صورت در آن زبان، فلسفی به صورت Fïlosofïyalıq (=فلسفه‌لیک)، بین‌المللی به شکل Xalıqaralıq (=خلق‌آرالیق)، اقتصادی با تعبیر Ékonomïkalıq (=اقتصادلیق) اسلامی با عبارت Ïslamdıq (=اسلاملیق)، تجاری به شکل Kommersïyalıq (=تجارتلیک) و تغییرات فیزیکی به صورت Fïzïkalıq özgerister(=فیزیک‌لیک ده‌ییشیم‌لر) ترجمه می‌شود. جالب آن که تقریباً همۀ نمونه‌های مذکور منشأ بیگانه داشتند و رواج وسیع پسوند را تأیید می‌کنند. به نظر نمی‌رسد که این طرز واژه‌سازی تحت تاثیر روسی باشد.
  2. به عنوان منبع دوم مقالات مرحوم پروفسور طلعت تکین توجهم را جلب کرد؛ بویژه در تعدادی از مقالات کتاب تورکولوژی الشتیریلری، موارد متعددی از کاربرد این پسوند در معنای مدّ نظر ما وجود دارد مثلاً سوزلوک فرقلر به عنوان معادلی برای تفاوت‌های لغوی(لکسیکال) استفاده شده است.
  3. منبع سوم زبان محاوره ترکی آذربایجان بوده که موارد قابل توجهی از این نوع کاربرد در آن وجود دارد (و امیدوارم که خوانندگان مطلع‌تر، نمونه‌های بیشتری را هم متذکّر شوند)؛ در جملاتی نظیر «بوردا سنلیک بیر سؤز یوخدو»، که ترجمه سرراست و تحت الفظی آن آسان هم نیست، این تکنیک برای بیان نسبت و ربط داشتن دیده می‌شود. همین طور «اوْنلوق(اوننوق در محاوره) بیر ایش یوخ» و یا «منلیک اوْلسا» و نظایر آنها. این ساخت با الفاظی چون «رئیس‌لیک بیرزاد قالمادی»، «داییملیق ده‌ییل» و.. هم مشاهده می‌شود. در این قبیل موارد دو نکته جلب توجه می‌کند؛ یکی ظاهراً محدود بودن پسوند به اشخاص است (مگر آنکه خوانندگان نمونه‌های دیگری نشان دهند) و دیگری منفی بودن ساخت عموم جملات مورد استفاده است. با این حال به نظر می‌رسد که در موارد بسیاری معانی نسبت و ربط به خوبی انتقال می‌یابد.

***

در خصوص پسوند ـسل/ـسال و تازگی و سیر تکوینی آن در ترکیِ جدید، مرحوم پروفسور حسن اَرَن مقاله مستوفایی نوشته است. وی در ضمن بیان خاطراتش از جلسات تورک دیل قورومو در آن سال‌ها، اشاره می‌کند که در ابتدا توصیه شده بود، با توجه به ساخت مشکوک پسوند، از آن فقط برای ساخت اسامی منسوب از اسامی ترکی استفاده شود. اما بعدها رواج پسوند، آن را به کلمات عربی، اروپایی و حتی ساخت اسم از فعل کشاند. باری شخصاً استفاده از این پسوند ـسل/ـسال را توصیه نمی‌کنم اما شاید در صورتی که هیچ یک از این راهکارهای مذکور در بالا نتیجه‌بخش نبوده باشند، بتوان به صورت اضطراری از این پسوند هم استفاده کرد. ولی باید همواره آن را چارۀ آخر تلقی کرد. یکی از مواردی که به قول نسل جوان رو مخم بود، تعبیر اؤیرنجیسل درگی‌لر بود که در نشریات دانشجویی و سایت‌های اینترنتی مشاهده می‌کردم؛ اصطلاحی که به سهولت می‌تواند به اؤیرنجی در‌گی‌لری یا حتی اؤیرنجی‌لیک درگی‌لر/ی هم ترجمه شود. سال‌ها قبل در کتاب ترکی هنر استِ استاد اسماعیل هادی می‌خواندم که با این پسوند، علی‌رغم پیشنهاد واژگان جدید مشتق از آن، موافقت نمی‌کردند و آن را موافق روح زبان ترکی نمی‌دیدند. هنوز با این دیدگاه همراهم.