اُلنگ مینارنگ

 

از واژگان ترکی دخیل در فارسی، اُلنگ نمونۀ جالبی است که در این پُست تحلیل می شود.

اؤلنگ(öleŋ) از عصر مغول به بعد در متون تاریخی مکرراً ذکر شده و دهخدا از کتاب حبیب السیر خواند میر شواهد عدیده یی نظیر "النگ بسطام"، "النگ خرقان" و غیرهم نقل می کند که حاکی از رواج آن كلمه در دورۀ تیموری است. احتمالاً در متون فارسی اولین بار، اُلنگ در بحث از چمن سلطانیه و اسم آن در عهد ایلخانی یعني "قنقر الانگ" یا "قنقور اولانگ" ضبط شده است. این اسم در نزهۀ القلوب حمدالله مستوفی قزوینی به کرّات آمده است. قبل از ورورد به اتیمولوژی کلمه، لازم است اشاره شود که توپونیم های فراوانی متشکل از اولنگ در ایران، افغانستان و آسیای مرکزی وجود دارد و حسب نمونه می‌توان به جنگل اولنگ در سرپل افغانستان و چندین روستا با اسم "اُلنگ" در ایران(من جمله دهی در مینودشت  استان گلستان، و دو قریه فارسی زبان در فریمان و بیرجند) اشاره کرد. امری که حاکی از وسعتِ رواج کلمه و محدود نماندنش به کتب و آثار مکتوب است.

اتیمولوژی اُلنگ

کلمه را باید اؤلنگ خواند و نوشت و در املاهای اولانگ و مشابهاتش، سنّت املایی قدیمی کتابت فتحه با الف جاری است. از طرف دیگر، بعضی لغتنامه های فارسی اولنگ را با النگ/آلانگ(alaŋ) خلط کرده اند که یکی از دلایل آن را باید شباهت املای دو کلمه دانست. مثلا دهخدا به نقل از این معاجم، مدخلی به آن اختصاص داده و ان را "همان آلنگ یعنی مورچال و دیوار قلعه گیری" شرح کرده است. بی شک آلانگ همان واژه یی است که با فرم آلان(alan) در ترکی غربی به معنی "محوطه، میدان" رواج دارد و در متون قدما به معنی "دیوار" هم بوده است.

اؤلنگ، اما، همانطور كه دهخدا تعريف كرده، به معني سبزه زار و چمنزار است. عنصر اوليه كلمه، اؤل(öl) در تركي قديم و لهجات تركي معاصر به معني "رطوبت و ترشح" است. پسوند –Aŋ هم در تركي قديم، مشتقاتي دارد كه تعلّق به لفظ پايه را افاده مي كنند. مارسل اردال اكثر مشتقات را جمع كرده است[1]:

1. آيانچانگ(ayançaŋ):"حرمت، محترم، عزّت"كه به زعم اردال از آيينچ(ayınç) مشتق شده و اين لفظ هم مشتق از فعل آيينماق(ayınmaq) است به معني هراسيدن و ترسيدن.

2. كوونچنگ(küvençeŋ):"استكبار و غرور". از اسم كوونچ(küvenç) به معني غرور و افتخار است كه خود مشتق از فعل كوونمك(küvenmek) بوده و فعل مزبور هم با فرم گوونمك هنوز هم در تركي با معاني "اعتماد كردن، افتخار كردن" رايج است.

3.اؤلنگ(öleŋ):"منطقة باتلاقي، ناحية مملو از بركه ها". مشتق از لفظ اؤل فوق الذكر. اما اِشكال تحليل در آن است كه مصوت Öدر تركمني كوتاه است ولي مصوت مزبور در اؤل طويل است. پروفسور اردال از صحبت خصوصي اش با مرحوم گرهارد دؤرفر نقل مي كند كه فرم اؤلنگ در تركمني بايد دخيل از مغولي محسوب شود. در مايتريسيميت نوم بيتيگ-يكي از مفصلترين متون بودايي اويغوري- اؤلنگ به شكل عطف مترادفين "اؤلنگ-چيمگن" يعني "چمنِ مرطوب" آمده است.

4.قانگ(qaŋ):"پدر" معادل آتاي امروزي. جزء "قا"(=خانواده) را دخيل از چيني تلقي كرده اند كه مشتق ديگر آن قاداش(qadaş) به معني خويشاوند و فاميل است و البته نبايد با قارداش كه نوعاً به شكل قارين+داش (املاي عثماني: قرندش) تحليل مي شود، خلط گردد. قاداش در ادوار بعدي و در تركي چاغاتايي و قيپچاقي و علي الخصوص در تركيب اوروغ-قاياش(=اقرباء و فاميل، ايل و تبار) ضبط شده است.

5. توزنگ(tüzeŋ):"محل صاف، مستقيم". در تركي آذربايجان در تركيباتي مثلِ دوزنليك به معني "(دشتِ) مسطّح" و "دوزه ن گون ده"(= به طور معمول، هر روز خدا) باقي است. آن را نمي توان مشتق از فعل توزمك/دوزمك دانست و عنصر پايه را بايد توز(tüz)به معناي "صاف و راست" دانست.

6. تاشانگ(taşaŋ):"مشحون، سرشار". همانطور كه مارسل اردال حدس ميزند بايد مشتق از اسم تاش (=خارج، بيرون) محسوب شود و نه فعل تاشماق(=سرريز شدن).

7.كؤلونگ(kölüŋ):"بركة آب راكد". در ديوان لغات الترك كاشغري هم آمده و مشتق از كؤل/گؤل (=استخر، غدير) است.

8. يلينگ(yäliŋ):"مَهَب، محل بادخيز". در ديوان آمده و مشخصاً مشتق از يئل است.در سنگلاخ و خلاصة عباسي به شكل ييلانك(yéleŋ) و به معني "چست و چابك"(يعني بادپا) آمده كه به اشتباه yılaŋ ترانسكريپت شده است.

9. يالينگ(yalıŋ):"عريان و ساده".دربارة آن مطمئن نيستم ممكن است از فعل ياليماق مشتق شده باشد يا هر دو مشتق از اسم فرضي *يال باشند.

10. قيرانگ(qıraŋ):"كنار، حاشيه". در متون عصر عثماني و تركي جديد به صورت قيران(kıran) مشاهده مي‌شود. بي‌ترديد مشتق از قير(=مرز و حاشيه) است كه مشتق ديگر آن، قيراق در تركي آذربايجان شايع است.

تصور مي كنم كه آلانگ/آلان فوق الذكر را هم بايد به مشتقات فوق افزود. زيرا آل در تركي قديم به معني "جلو و پيش" است و آلين(=پيشاني) از مشتقات آن است.

به زعم پروفسور اردال، به غير از كلمات مختوم به پسوند مركب –Xnç+Aŋ ، مابقي مشكوك و مبهم اند. دو حوزة سمانتيك را مي توان تشخيص داد؛ حوزة معنوي و روحي كه شامل آيانچانگ، كوونچنگ، تاشانگ و برخي مشتقات ديگر مي‌شود كه در اينجا ذكر نشد. دومي حوزة مربوط به عوارض جغرافيايي و مناظر است كه شامل توزنگ، كؤلونگ، يلينگ، يالينگ، اؤلنگ و قيرانگ متأخر ميشود(و بايد آلانگ را هم به اينها اضافه كرد). در اين ميان قانگ منفرد مانده و ممكن است با "قا" ارتباطي نداشته باشد.

به هر حال، انتظار ميرود كه فرم اؤلنگ در تركي غربي جديد اؤلن(ölen) باشد. اما اين كلمه دقيقاً هومونيم اؤلن به معني "ميرنده و متوفي" است يعني نوعي مشترك لفظي بوجود مي آيد. به دليل بدشگوني و نفوس بد اين اصطلاح است كه استعمال آن تقريباً متوقف شده است. اما محتملاً بعضي اعلام جغرافيايي مثل آت اؤلن (=اسم كوهي در خلخال) از بقاياي اين لفظ باشد.

جزء اول كلمه در هيأت هؤل(höl) در لهجات آناتولي ادامة حيات ميدهد و مشتق هؤللوك(höllük) از آن هم شايع بوده و به گِلي اطلاق مي شود كه براي جذب رطوبت ادرار نوزادان و خشك نگه داشتن كهنة بچه، در قنداقش قرار ميدادند. در تركي ادوار مياني، اؤلومك(ölümek) و اؤلتمك(öletmek) به معني خيساندن و مرطوب كردن هم وجود داشت.

نكته يي در باب توپونيم قنقور اُلنگ

معمولاً به نقل از حمدالله مستوفي، اين اسم را "چمنزار شاهين" ترجمه مي‌كنند و در پرونده يي هم كه ايران براي ثبت جهاني سلطانيه تحويل يونسكو داده ، همين ترجمه درج شده است. در لغتنامه هاي مغولي، قنقور(qoŋur) را به معني مزبور نيافتم. بلكه قونغور دخيل از تركي وجود دارد كه به يكي از توناليته هاي رنگ قهوه يي يعني fallow اطلاق شده و اين رنگ در مرغان شكاري زياد ديده مي شود. ممكن است در مغولي متأخري كه حمدالله مستوفي با آن آشنا بوده و يا از آن سؤال كرده، اين معني براي لفظ مزبور تكوين يافته باشد. قونور(qonur) در تركي آذربايجان به چشم ميشي(قونور گؤز) اطلاق مي شود و گاهي قووور (qovur) هم تلفظ مي‌شود كه بايد به شكلqoŋur>*qoġur>qovur تحليل شود. شباهت كلمه با قويون هم در كسب اين معني بي اثر نبايد باشد.

قونقور در توپونيم‌هاي ديگري هم به چشم مي‌خورد؛ مثلاً قونغورتپه اسم محل نيساي باستاني در تركمنستان است و در بدخشان افغانستان "درة قونقور" وجود دارد.

براي تكميل بحث، اضافه كنم كه چمن هم دخيل از تركي است و همان‌طور كه در ابتدا از مايتريسيميت نوم بيتيگ نقل شد، شكل قديم آن چيمگن(çimgän) بوده و چيمن فرم اوغوزي آن است. تحليل مفصل لفظ بماند براي فرصتي ديگر. فقط اشاره كنم كه كسروي در يكي رسالاتش مدعي شده بود كه قراچمن را بايد كراچمن خواند كه در آن صورت كرا به معني كلان(قياس كنيد با كرامند) خواهد بود. گويا وي ديوان لغات الترك را نمي شناخته، و گرنه اگر فرم چيمگن را ديده بود، بطلان چنين دعويي را درمي يافت.

راستي آنچه در عنوان مطلب آمده، مأخوذ از همايون نامة ميرخواند است:"..شتران صحرانورد، كوه كوهان، برگستوانهاي سقرلاط بر پشت انداخته، بر گِرد اُلنگ مينارنگ سپوري(؟) بستند".[2]

مينارنگ يعني رنگ شيشه  و آسمان و گنبد مينا علي القاعده آبي و ازرق فام است. چگونه به چمن سبز اطلاق شده؟ تصور مي‌كنم در فارسي هم-مثل تركي-آبي و سبز خلط مي شده. در تركي توجه كنيد به؛ گؤگرمك>گؤيرمك كه هم به معني سبز شدن است و هم كبود شدن؛ گؤم-گؤي چيمنليك يعني چمنزار سبز(ترجمة تحت اللفظي:آبي سير)؛ گؤيرتي به معني سبزه؛ و خود لفظ گؤي هم در بعضي لهجات به سبزي و سبزيجات اطلاق مي شود. فرم گؤي در تركي آذربايجان نشان مي دهد كه اصل كلمه گؤگ(gög) بوده و نه گؤك(gök). گؤك تطور بعدي است.


[1] Erdal, Marcel‚Old Turkic Word Formation Vol.1‚Wiesbaden: Otto Harrasowitz, 1991. Pp. 160-2.

[2] غياث الدين بن همام الدين الحسيني(ميرخواند)، مأثرالملوك به ضميمة خلاصة الاخبار و قانون همايوني يا همايون نامه، به تصحيح: ميرهاشم محدث، تهران:مؤسسة خدمات فرهنگي رسا، صص2-301.

چند واژۀ ترکی دخیل در فارسی تاجیکی و همدانی

 

آقای علیرضا ذکاوتی قراگوزلو را از آثارشان در عرصۀ ادبیات عرب می شناسم و کتب ابوحیان توحیدی و حاجظ ایشان را خوانده ام. اخیراً مطلبی از ایشان دربارۀ واژگان مشابه تاجیکی و همدانی دیدم[1] که در آن تعدادی از کلمات مشابه تاجیکی و فارسی همدانی، با اتکای به "یادداشتهای صدرالدین عینی" بخارایی نویسندۀ تاجیک و تجارب شخصی شان از لهجۀ همدان ذکر کرده اند. آقای علیرضا ذکاوتی قراگوزلو که علی القاعده از ایل بزرگ قراگوزلو هستند دلیل مشابهت را بدین وجه ذکر کرده اند:" علت آن اجمالاً این است که هر دو لهجه تاثیراتی از ترکی پذیرفته اند"(ص 146). البته تاثیر ازبکی و چاغاتای/چغتای در تاجیکی مشهور و مشهود است و اثرات ترکی غربی/آذربایجانی در لهجۀ همدانی مشاهده میشود. حتی قراین عدیده یی در اختیار داریم که نشان میدهد اعیان همدان در قرون اخیره، ترکی زبان بودند . مثلاً در یکی اسناد راجع به اختلافات متصوفه و متشرعه در منطقۀ همدان می خوانیم:" اگر فقیری نزد ایشان[اغنیای بی مروت بلد همدان] رود، روی از او برگردانند و جواب ایشان این است: الله وِرسن"[2]. علی ای حال، حسب اطلاع من تحقیقات محدودی روی لهجات ترکی اطراف همدان صورت گرفته است. در اینجا، نه واژۀ دخیل از ترکی در تاجیکی و همدانی، با قدری بحث اجمالی از اتیمولوژی شان، با انتخاب از همان مقاله ارائه خواهد شد.

1. آش(Aş): در تاجیکی و همدانی، علاوه بر معنای شایع(غذای آبدار و سوپ مانند)، آش به معنای پُلو است. این معنا همانطور که گرهارد دورفر در تورکیشه[3] آورده، در ازبکی و بعضی لهجات ترکی آذربایجانی وجود دارد. آش از قدیمی ترین متون موجود ترکی به این طرف، در معنای غذا و خوراک شاهد دارد و فعل آشا-(آشاماق) به معنای غذا خوردن و آشاج/آشیچ در معنای ظرف غذا هم از آن مشتق شده است. اما ظاهراً دورفر مایل است بین دو آش(غذای آبکی و مطلق غذا) تفکیک قایل شود. زیرا اشاره دارد که آش در زبانهای ایرانیک و فارسی فقط به معنای اول و در ترکی عمدتاً به معنای ثانی رایج است. فرهنگ معین کلمه را دخیل از سانسکریت تلقی کرده است. با آنکه اتیمولوژی ترکی قطعی برای کلمه عرضه نشده اما حضور آن در همۀ السنه و ادوار ترکی، و فقدان آن در متون متقدم فارسی(من جمله شاهنامه) و متون پهلوی(علی رغم وجود رسائلی با موضوعات اشربه و اطعمه مثل خسرو و ریدک) کفۀ ترکی بودن کلمه را سنگین میکند.

2. ائوگی(کذا! ظ:اؤگی ögey): ناتنی(ص147). فرم ازبکی ogey و شکل ترکی آذربایجانی اش ögey/övey و فرم ترکی استانبولی üvey است. همان طور که مرحوم استاروستین و همکارانش اشاره میکنند، انتظار میرفت فرم قدیمی ögej در ترکی قدیم (من جمله در دیوان لغات الترک محمود کاشغری به *öyeyمبدل شود اما احتمالاً به دلیل وجود صدای ی/y در انتهای کلمه، dissimilation صورت گرفته و گ/g حفظ شده(یا مجدداً به وجود آمده؟) است[4]. مولفین مذکور، در فرهنگ اتیمولوژیک زبانهای آلتاییک، بن ög- (=بی ارتباط بودن و متفاوت بودن) را دارای وجه اشتقاق واضحی در زبانهای آلتاییک میدانند.

3. بوغ(buğ): بخار. در همدان و در اصطلاح اتاق بوغ کرده(ص147) وجود دارد. همین کلمه با فرم فوق الذکر در عموم زبانها و لهجات ترکی من جمله ترکی آذربایجانی، ازبکی، ترکمنی و قراخانی(با فرمbu) و ..وجود دارد(استاروستین ص 378). به زعم استاروستین و همکارانش کلمه اتیمولوژی آلتاییک دارد و در اصل افادۀ معنای حرارت و بخار دارد. شباهت فم قراخانی با بو'ی فارسی کاملاً تصادفی به نظر میرسد.

4. دامُلا(damolla): در تاجیکی عنوانی احترام آمیز برای آدم باسواد و در همدان برادر بزرگتر باسواد(ص148). معنای لقب تاجیکی واضح است؛ مرکب از دا(دخیل از dai/tai چینی به معنای بزرگ و عظیم) و ملای عربی و مجموعاً مفید معنای ملای بزرگ و محترم. این عنوان به احتمال قریب به یقین، با وساطت ازبکی، از اویغوری جدید وارد تاجیکی شده است. اما مسیر و کانال کلمۀ همدانی بر من مجهول است، زیرا کلمه در ترکی غربی اعم از آذربایجانی و استانبولی وجود ندارد.

5. دو قت(duqat): دولا. کلمه مرکب از دو'ی فارسی و قت/قات ترکی است که معادل لا/لایۀ فارسی است. قات در عموم السنۀ ترکی وجود دارد و ظاهراً با فعل قات-(قاتماق) منشا واحدی دارد. در بن هر دو کلمه، احتمالاً فعل فرضی *qa- به معنای اضافه و مخلوط کردن، حضور دارد.

6. سغری(sağrı): ساغری. در تاجیکی کفل الاغ و در همدان چرم پوست خر(ص148). ساغری از اقدم متون ترکی نظیر دیوان لغات الترک کاشغری، تا امروز در اغلب السنۀ ترکی شاهد دارد. از ابتدا نیز دو معنای چرم و کپل اسپ و الاغ، معانی اصلی کلمه  بوده اند. ساغری با فرم chagrin وارد فرانسه شده و از آن طریق وارد انگلیسی شده و تحت تاثیر اتیمولوژی عامیانه فرم shagreen پذیرفته است. به زعم استاروستین و همکارانش کلمه اتیمولوژی آلتاییک دارد و در اصل معنای پوست و پُشت دارد. آن را با فعل مغولی saγ- به معنای نشستن هم قیاس کرده اند.

7. قرو(qırov): شبنم و بخار یخ کرده(ص148). کلمه به احتمال زیاد با پسوند –AGU ساخته شده است. زیرا فرم قدیمی آن(دیوان کاشغری) qıraġu و فرم جدیدتر ترکی آناتولی kırağı است. اما در لهجه های آذربایجان و قپچاقی، طبعاً انتظار فرم –ov برای پسوند مزبور وجود دارد و در ازبکی هم تلفظ qırɔw برای کلمه وجود دارد. به زعم استاروستین و همکارانش(دیبو و مودراک) ریشه کلمه(یعنی قیر) با مفهوم زمستان [و احتمالاً سرما] ربطی دارد(قیاس کنید با: قیش) و آن را نمی توان با قیر(صحرا و بیابان و بوزقیر) مقایسه کرد. در این صورت فعل فرضی *qı- به معنای سرد شدن، منشا هر دو خواهد بود و قیش با افزودن پسوند –Xş به فعل مزبور به وجود آمده است. دربارۀ پسوند-AGU مطلبی مفصلتر خواهم نوشت.

8. ییلم(yelim/yilim): در تاجیکی یَیلُم(yäylum) و در همدانی یِلُم به معنای سریشم (سریش/چریش) (ص148). در آناتولی فرم yilim رایج است و در ترکی قدیم(قراخانی) yelim و در ازبکی نیز فرم اخیر به چشم میخورد.  دورفر در تورکیشه، کلمه مزبوره را در زمرۀ لغات دخیل در فارسی استاندارد دانسته اما شاهدی برایش نیاورده است. یادداشتهای عینی البته میتواند شاهد باشد اما بیشتر برای تاجیکی. دورفر تحقیقی مختصر و مستقل  دربارۀ لغات ترکی دخیل در آن نوشته که مع الاسف فعلاً زیر دست ندارم. به هر حال، ریشه کلمه فعل yeli-(یئلیمک) به معنای چسباندن است. پسوند –Xm در این مورد مانند بعضی نمونه های دیگر، معنای فاعلی افاده میکند. لذا ییلیم/یلیم به معنای چسب خواهد بود.  ظاهراً کلمه در ترکی امروز آذربایجان متروک شده است.

9. چَپَک زدن: کف زدن؛ در همدان: چپ زدن(ص 147). در ترکی آذربایجان، دو فرم چپیک/ çepik و چپی/ çepi مشاهده میشود که فرم همدانی تحت تاثیر contamination چپ فارسی، از لفظ چپی اخذ شده است. با آنکه در اغلب لهجات ترکی آناتولی فرم چپیک رایج بوده، مرحوم آندراس تیتسه، در فرهنگ تاریخی و اتیمولوژیک ترکی ترکیه(ج1، ص476) فرم چاپوق(çapuk) را اساس قرار داده و آن را مشتق از فعل چاپ-(چاپماق: زدن، کوفتن، قطع کردن) دانسته که با پسوند –(I)K بوجود آمده پسوندی که فونکسیون آن ساخت اسامی nomen actionis است.  

در سایر زبانهای ترکی هم، مشابه کلمه وجود دارد؛ در تاتاری(ولگا) çapalamaq به معنای کف زدن و هلهله کردن، در ترکمنی فرم متفاوت çırpışık دیده میشود. در ازبکی مطابق انتظار چَپَک(فرم دخیل در تاجیکی) رایج است. روشن است که منشا کلمه، انعکاسی و تقلیدی(echoism/onomatopoeic) است. ضبط و رواج لفظ چپیک در کردی کورمانجی باید علامت دخیل بودنش از لهجات ترکی شرق آناتولی باشد. مرحوم تیتسه، چپیک را در معنای واحد وزن و سبد، محتملاً دخیل از کردی در لهجات ترکی آناتولی میداند( البته اتیمولوژی ارمنی برای آن محتمل تر است) و اشاره میکند که چپ(çep) در کردی به معنای کف دست است. چنین اتیمولوژیی برای چپیک فوق هم وسوسه انگیز است. اما در هیچ یک از فرهنگهای کردی در دسترسم، چپ معنایی متفاوت از چپ فارسی نداشت. چپیک در آذربایجان افادۀ معنای سرعت هم میکند؛ چپیک کیمی (خیلی سریع، سه سوت!). ارتباط این معنا با چابک در فارسی و چابوق در آناتولی شایستۀ تحقیق است.


[1]  علیرضا ذکاوتی قراگوزلو,"مشابهت لهجۀ  تاجیکی و همدانی"(در برخی واژه ها و تعبیرات)", فصلنامۀ فرهنگ مردم، سال 7، شمارۀ 26. ویژۀ همدان، 1387. صص8-146.

[2]  واقعه: نقد و تحلیل جنگ متشرعه و متصوفۀ همدان(1240 هـق)، [به اهتمام:] محمود عالمی زاده، تهران: سپهر دانش، 1384. ص93.

[3]  در این وبلاگ منظورم ار تورکیشه همواره، اثر چهارجلدی گرهارد دورفر، موسوم به عناصر ترکی و مغولی در فارسی جدید است.

[4] S. A. Starostin, A. V. Dybo, O. A. Mudrak, An Etymological Dictionary of Altaic Languages, Leiden rill, 2005.

تأملاتی در اتیمولوژی اسم قافلانتی

 

 [مدتها تصور می‌کردم که ضرورتی برای تحلیل اسم قافلانتی (= کوه معروف نزدیک شهر میانه) وجود ندارد، زیرا معنای آن بخصوص پس از مقاله پروفسور مینورسکی ، کاملاً واضح است. اما هم نوشته های کسروی که به انحای مختلف تکثیر میشوند و هم بعضی مطالب سقیم و ضعیف در این خصوص در فضای اینترنت، وادارم کرد تا این مطلب را در بیان و شرح تحلیل مرحوم مینورسکی و تکمیل و تتمیم آن بنویسم و با احترام به روح آن مرحوم اهدا کنم]

مقدمه

اسم قافلانتی در منابع تاریخی کمتر ذکر شده و دلیل آن احتمالاً این بوده است که این کوه صعب‌العبور در مسیر مسافرت قرار نداشته و مسافران مسیر تهران – تبریز (یا قفقاز و اروپا) از نیک‌پی زنجان به سرچم و جمال آباد و سپس شهر میانه می‌رسیدند. به هر صورت در منابع عصر قاجاری اسم قاپلانتو و قاپلانکوه ذکر شده که مسلماً قاپلان‌کوه براساس تصوری عامیانه (یعنی – تو- یا – تی انتهای کلمه را تحریف کوه پنداشته‌اند) ساخته شده و دلیل واضح بر این امر، وجود چندین "قافلانتی" (یا مشابه آن) در نقاطِ دیگر است.

ظاهراً اولین کسی که به تحلیل این اسم پرداخت، احمد کسروی بود[1] و مطابق انتظار وی -تی را در این اسم و اسم اژدهاتی (کوه و روستایی در مسیر زنجان- بیجار) باقی مانده از زبان آذری مفروض خویش تصور می‌کرد. بطلان این فرض البته با وجود نمونه‌های زیادی از این پسوند که در ادامه ارائه خواهد شد، کاملاً آشکار است. اما در اینجا فقط اشاره می شود که کسروی به شکل مکتوب و قدیمی این اسامی توجه نداشته، زیرا می‎دانیم که حداقل اژدهاتی در کتابت و اسناد رسمی به صورت اژدهاتو ذکر می‎شود و تلقظ اژدهاتی به دلیل بسط قاعده هماهنگی اصوات یا سین هارمونی(synharmony) در ترکی است که طی آن صدای ü با صدای a انطباق یافته است.

اتیمولوژی قافلانتی

همانطور که پرفسور مینورسکی[2] اشاره می‌کند در اینجا پسوند مغولی – توt-tu/-)اسم قافلان یا قاپلان الحاق شده است. این پسوند معادل لو/-لی در ترکی است. بنابراین معادل اسم مزبور در ترکی قافلانلی یا قاپلانلی خواهد بود. همان‌طور که می‌بینیم از این اسم دو معنا قابل استنباط است، یکی کوه دارای پلنگ و دیگری محل منسوب به قاپلان که می‌تواند از اسم شخصی مشتق شده باشد. در عین حال اسم قاپلانتو می‌تواند اسم قبیله یا طایفه‌یی باشد که در این جا یا نقاط دیگر سکونت اختیار کرده‌اند. زیرا حسب اطلاع، چندین نقطه دیگر به اسم قاپلانتی یا مشابه آن در ایران وجود دارد از جمله:

1.قاپلانتی در طارم زنجان و اطراف روستای تشویر

2.قپلانتو در سقز (شکل قدیمی‌تر کلمه را حفظ کرده) که تپه‌یی باستانی و احتمالاً متعلق به دوره مانناهاست.

3.قاپلانته در اطراف همدان( که تأثیر لهجه محلی در ضبط آن آشکار است).

وجود چندین روستا با این اسم، احتمال اسم طایفه بودن قاپلانتی را تقویت می کند.

به هر حال چنین تحلیلی، دو سوال را در ذهن ایجاد می‌کند؛ اولاً می‌دانیم که قاپلان کلمه‌یی ترکی است و در زبان مغولی استعمال نشده است(در آن زبان کلمات دیگر چون بارس(مأخوذ از ترکی) وivres وجود دارد). پس چگونه این کلمه پسوندی مغولی گرفته است؟ زیرا بعید است که این پسوند در ترکی از مغولی اخذ شده باشد (البته در ترکی پسوند –تی/- تو وجود دارد که ماهیت‌اش متفاوت است. رجوع کنید به ادامه). ثانیاً تداوم طولانی‌مدت چنین اسمی، نمی تواند با اسم‌گذاری های موقت و حین عبور لشکریان مغول قابل توجیه باشد. چرا اسامی تداوم یافته‌اند و مثلاً نظیر اسمی چون هولان مورن(اسمی که مغولان به قزل اوزن می‌دادند) فراموش نشده است؟

به نظر می‌رسد جواب هر دو سوال در توجه به یک نکته نهفته است و آن تداوم سکونت مغولان به مدت چند قرن(حداقل یک یا دو قرن) قبل از مستحیل شدن در اکثریت تُرک( یا در مواردی کُرد مثلاً در شمال عراق) است. از سکونت مغولان در برخی نواحی مدارک صریحی داریم. برای مثال حمدالله مستوفی در نزهة القلوب دو نقطه را به عنوان مرکز سکونت مغولان ( در قرن اوّل سکونت آنان) در نواحی ترک نشین ذکر می کند و در خصوص سُجاس و سهرورد می نویسد:" زیاده از صد پاره دیه است و اکثرش مغول‌نشین[3]". و درباره کاغذکنان می‌گوید:" اکنون چون مغول‌نشین است و ایشان زراعت می‌کنند آن را مغولیه می‌خوانند[4]".

علاوه بر آن دو محل، نواحی جنوب آذربایجان و قسمت های مهمی از استان کردستان فعلی تا بعضی صفحات همدان نیز به دلایلی که اشاره خواهد شد، محل ییلاق و قشلاق و سکونت طوایفی از مغولان( البته در کنار اکثریت تُرک) بوده است. دلیل اول بر این ادّعا وفور نسبی اسامی مغولی در این ناحیه است که پروفسور مینورسکی بخش عمده‌یی از آنها را نقل و تحلیل کرده و ما نمونه‌های دارای پسوند تو/- تی را در ادامه ذکر خواهیم کرد. دلیل دوم شواهدی روشن از وجود و حضور قبایل مغولی در این ناحیه است؛ برای مثال طایفه اوریاد(این اسم همان‌طور که مینورسکی اشاره می‌کند، شکل متاتتیک(یعنی مقلوب) قبیله مشهور اویرات است) و بهی در ضمن قبیله مُکری ذکر شده است( بهی امروزه اسم دهستان است و در عصر صفوی به صورت بیئی نوشته می‌شد اسم اوریاد نیز در روستاهای متعددی از جمله زنجان و کردستان و آذربایجان دیده می‌شود ر.ک مثلاً به  عالم آرای عباسی). و به قول مینورسکی ، اسم مُکری/ موکری هم به احتمال زیاد از اسم قبیله مورکیت/مکیت/ مکُرین/مکُری اخذ شده است( روستاهای زیادی با اسامی مرکید/ مرکیت در آذربایجان هم وجود دارد ). زیرا این قبیله در اواخر دوره مغول در ناحیه شمال عراق امروزی (موصل) قتل عام شد و این منطقه همان محل ظهور طایفه مُکری در چند قرن بعد است.

بنابراین به نظر می رسد بتوان استدلال کرد که مغولان ساکن در این نواحی، بعد از مدتی در نتیجه تماس با ترکان(و احیاناً فارسی‎زبانان) الفاظی را اخذ کرده و به کار گرفته باشند. غیر از قافلانتی، اسامی اژدهاتو /اژدهاتی و تندورتو و چوغانتو هم با این مبنا قابل توضیح است.

اسامی دارای پسوند- تو

مینورسکی در تحلیل اسامی مغولی موارد متعددی از اسامی دارای پسوند مزبور را ذکر می‌کند.

1.اوباتو/هوباتو(شکل دوم قدیمی‌تر و اولی صورت رسمی است): مابین سقز و دیواندره که روستای زرینه(= آلتون سابق) آن معمولاً از سردترین نقاط ایران در زمستان است. از کلمه اوبا اخذ شده به معنای اوبالی(= صاحب اوبه مستقل) است.

2.جغتو/جیغاتی(شکل اول املای تاریخی و دومی تلفظ محلی): اسم قدیم زرینه‌رود فعلی. احتمالاً از جاغا(مأخوذ از یاقا/یاخای ترکی به معنای یقه و جانب و حاشیه رودخانه) مشتق شده است. با اسامی قارشی یاقا(در ازمیر) و آسیا/آوروپا یاقاسی استانبول مقایسه کنید.

3.چوغانتو: از کوههای اطراف مهاباد.در اینجا نیز اسم چوغان /چؤگن کلمه‌یی ترکی و گیاه معروفی است که در قدیم برای شست و شوی البسه استفاده می‌شد. از مردی نسبتاً مسنّ شنیدم که تعبیر"جوانازن" به معنای نوجوان ، در اصل "چوغان ازن" بوده است زیرا که کوبیدن چوغان کاری شاق بوده و مستلزم قدرت جوانی (البته این اشتقاق عامیانه است).

4.تندورتو: کوهی نزدیک ساروق/ساروخ در اطراف سنندج.در اینجا تندور از لفظ عربی/سامی تنور اخذ شده که در فارسی و ترکی هم رایج است.

5.چؤکتو: روستایی در قره‌آغاج شهرستان چاراویماق. همان‎طور که مینورسکی می‌گوید احتمالاً به معنای محل دارای خرده سنگ است.

6. مکتو(meketü) ؛روستایی در محال هشترود، به معنای حیله‌گر که لقبی مغولی است.

7.کرفتو:کوه و غار معروفی در ناحیه ساوجبلاغ/مهاباد. از لفظ مغولیkereˊeütü آمده و محلی به همین نام در ناحیه ترانس‌بایکال سیبری وجود دارد. معنای احتمالی آن جایی است که در شمال آن جنگل وجود دارد".

8.عرقطو: روستایی در محال هشترود. جزء دوم کلمه پسوند –تو و ضبط آن با طاء اشتباه است. اما درباره جزء دوم مینورسکی اظهار نظری نکرده است. بعید نیست این اسم همان arqatu باشد که مینورسکی در جای دیگری از کسروی نقل می‌کند. اگر این حدس صحیح باشد، املای درست ارقتو است که اسم مغولی رایجی بوده است.

علاوه بر اسامی مذکور در لیست مینورسکی ، چند اسم دیگر هم قابل ذکر است که با پسوند-تو ساخته شده اند.

1.اژدهاتو: روستا و کوهی مابین زنجان و بیجار

2.بغاتو:کوهی مابین زنجان و میانه. در زبان مغولی"باغا" به معنای کوچک با همه معنای مجازی و حقیقی کلمه است. اما به نظر می‌رسد که در اینجا این معانی مناسب نباشند. احتمال آن وجود دارد که یکی از دو کلمه ترکی باغا(= لاک پشت) و یا بوغا(= گاو نر جوان) جزء اول کلمه را تشکیل داده باشند.(بوغا هنوز هم در آذربایجان رایج است و اصطلاح بوغا بئجرمک، مجازاً به معنای پروردن شخص تنبل و فراری از کارست).

وجه اشتیاق‌های عامیانه

به تحلیل اشتباه احمد کسروی قبلاً اشاره شد[5]. وی که اطلاعی از زبان مغولی نداشته، نتوانسته در تحلیل اسامی مزبور راه صحیح را طی کند. وجه اشتقاق دیگری که بیشتر در سایت‌ها و وبلاگ‌ها مشاهده می‍شود، مرتبط ساختن این اسامی یا پسوند تی/- تو ترکی است. این تحلیل به دو دلیل اشتباه است:

اولاً پسوندها در ترکی بر 4 قسم است:

1.پسوندهایی که ازاسم، اسم جدیدی می‌سازند: مانند داغ-چی، انسان-لیق و....

2.پسوندهایی که ازاسم، فعل می‌سازند: مانند اوزاق-لاشماق- بوز-ارماق و...

3.پسوندهایی که از فعل، اسم می‌سازند:نظیر اؤل-وم، بؤل-گو، بیل-یگ و....

4.پسوندهایی که از فعل، فعل جدیدی می‌سازند: نظیر سورونمک(از سورومک)، دیلنمک( از دیله‌مک)

هیچ یک از پسوندهای ترکی در خارج از کاته‌گوری خودشان به کار نمی‌روند. پسوند-تی/تو نیز در انتهای افعال می‌آید و اسم می‌سازد: مثل گویرتی(از فعل گویرمک)، قارالتی(از فعل قارالماق) و...

دلیل دوم آنکه پسوند -تو/-تی ترکی اسم مکان نمی‌سازد، بلکه اسمی می‌سازد که نوعاً نتیجه فعل است.

منابع

 


[1] این نکته را در آثار کسروی دیده بودم، اما در منابع موجود و در دسترسم نیافتم و پرفسور مینورسکی هم که آن را نقل می کند، متأسفانه محل و منبع را مشخص نمی‌کند.

[2] . ر. ک به:

V. Minorsky. Mongol Place-Names in Mukri Kurdistan (Mongolica, 4), Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of London, Vol. 19, No. 1, pp. 58-81 (1957)

 

[3] . حمدالله مستوفی، نزهة القلوب(بخش نخست ازمقاله سوم)، به کوشش: محمد دبیرسیافی ،تهران: کتابخانه طهوری، 1336،ص 69

[4] . همان،ص 72

[5] . عین عبارات مینورسکی در نقد کسروی این است:

The suffix -lu tends now to become -li and the no more comprehensible -tu seems to follow the same evolution towards -ti, as the late A. Kasravi (himself an Azarbayjan Turk) heard it. Having no idea of Mongol suffixes, he then quite erroneously tried to explain -ti as 'a mountain' in the old Azarbayjan tongue!